![]() |
![]() |
|
| دل نوشته |
|
به نظر من آدم ها برای پرواز کردن در رویاهایشان * به باور رسیدن بیشتر احتیاج دارن تا بال پرواز!!!!
چون کسانی که باور دارند و هدفشان را دنبال می کنن درصد موفقیت بیشتری دارند با کسانی که
بال دارند ولی بدون هدف در زمین می خزند....!!!
شاید همه ی ما انسانها به باور بودن بیشتر احتیاج داریم تا هدفی برای زیستن..........
پس بهتره از ازدحام ذهن بیرون بیای و آن را از حس هایی پر کنی که در هنگام ناامیدی به عنوان یک سپر
عمل کنه....
و در آخر به این باور برسی که تو برای کارهای مهمتر از ناامیدی به این دنیا آمده ای...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:10 توسط شیرین |
|
|
به نظر من این حس نوشتن که توی وجود همه ی ما متولد می شه و
هرز چند گاهی خودشو تخلیه می کنه همیشه حرفی برای گفتن داره.. شاید کم توجهی ما به این حس باعث می شه که تا مدتها نای نوشتن نداشته باشیم. ولی به نظر من دست نوشته های ما گر چه کوچک و کم * می توانند بزرگترین فریاد ها باشند.. (( به خاطر همین ما اغلب به نوشتن روی می آوریم چون به حس درونیمان گوش سپرده ایم و به روحمان اجازه ی ورود به دنیای فانی را داده ایم..!! در واقع هر نوشته یک حرف دارد و آن حرف را روح پاک تو می زند.)) وقتی می نویسی احساس سبکی و آرامش می کنی* چون دیگر کلمات رها شده اند و روح با نوشته ارتباط برقرار کرده است ** چون تمام حس هایی که در نوشته وجود دارد از حس پاک و زیبای روح سرچشمه می گیرد** (((( روح پاک و مقدس است و تمام احساسات و عواطف را در خود جای داده است))) شاید اگر به نوشته های دیگران دقت کرده باشی و حس آن مطلب را درک کرده باشی روح آن را هم درک کرده ای و می توانی تشخیص دهی که آن فرد چه شخصیتی دارد!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 13:6 توسط شیرین |
|
|
در خردسالی ام فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که
نام مرا در کرات دیگر نیز به زبان آورند.. در کودکی ام فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که همه ی دنیا از آن من باشد!! در نو جوانی ام فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که سرزمین مقدسم به من ببالد. در جوانی ام فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که در شهر پر جنب و جوشم نامم را به افتخار بر لب بیاورند.. در میانسالی ام فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که مردان و زنان روستایم با احوالپرسی داغ از کنارم بگذرند... در پیری ام فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که نزدیکانم مرا در جمع خویش پذیرا باشند. در کهنسالی ام فکر می کردم روزی فرا خواهد رسید که دوستانم به هنگام نیاز مرا بخوانند. و اکنون که مرده ام فکر می کنم چه خوب بود اگر گورکن ها و کرم ها جسم بی جان مرا به هر سو نمی بردند و نمی خوردند.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 21:2 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ من برای آدم هایی است که دلشان پر از حرف های نگفته است
|
| پیوندها |
|
شبگیر جووووووووووووووونم تنها ترين دوست خوفم(عر شيا) |
|
RSS
|