![]() |
![]() |
|
| دل نوشته |
|
گفتم چرا در ناامیدی زندگی می کنی در حالی که خواهان شاد زیستنی؟؟
گفت دلیل شاد زیستنم را گم کرده ام.. گفتم تو آن را گم نکرده ای من آن را می بینم..! برای مدت طولانی به سکوت دعوت شدیم با طعنه گفت : در کدامین جاده آن را جا گذاشته ام؟؟ گفتم علم غیب را نیاموخته ام ولی یک چیز را خیلی خوب را فهمیدم .. این که اگر چیزی را نمی توانی ببینی نگو گم شده..همه چیز در روح تو دمیده شده تا بتوانی راه درست را انتخاب کنی * هیچ چیز در درون تو گم نمی شود تو نمی خواهی آن را پیدا کنی . چرا که با غم ها دمساز شده ای . اگر رمز شاد زیستن را می خواهی در درون خودت جستجو کن........ لبحندی زد احساس کردم معنی لبخندی دوباره را تجربه می کند . او چیزی را که سرگردانش کرده بود دوباره پیدا کرد ولیکن در وجوه خودش و با اراده ی خودش.
(( راستی یک وبلاگ جدید هم افتتاح کردم خوشحال می شم سر بزنید http://www.malake-s.blogfa.com/ ))
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 21:31 توسط شیرین |
|
|
می خواهم وارد خط زندگی شوم ولی انگار بی راهه رفتن برایم لذت بخش تره...
حالا دیگه مطمئنم خدایی وجود نداره.. حد اقل برای اینکه برای جلو رفتن دلیلی داشته باشم به یک نفر احتیاج دارم تا امید را در دلم زنده کند. حداقل در این صورت یقین پیدا می کنم که کسی حرفهایم را می شنود. ولی نه.......هر چه باشه او یک انسانه.......انسانهایی که تا ابد در کنار همدیگر می مانند فقط در قصه ها جاودانند. در چه دنیای کثیفی زندگی می کنیم....فقط خیانت کردن را یاد گرفته ایم....و به خاطر همین دیگر نمی توانیم اعتماد کنیم... کاش حداقل می توانستیم بدون نیرنگ به یکدیگر عشق بورزیم و از با هم بودن لذت ببریم. کاش اندکی فرصت زندگی کردن را غنیمت می شمردیم و دغدغه های مرگ را کنار می گذاشتیم..... ولی حیف که در بد دوره ای متولد شده ایم. شاید در دوره های بعدی که متولد خوهیم شد خیانت و دروغ به یک افسانه مبدل شده باشد....
آمین |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:20 توسط شیرین |
|
|
نمی دانم چرا زندگی سر شوخی با من باز کرده.....
لحظه ای پایبند و لحضه ای خود را در دره ی نا امیدی می بینم... این هیا هو کاملا از زندگی دلسردم می کند.شاید هم در پ آن نشانه ای وجود داشته باشر که قادر به دیدن آن نیستم در واقع همه ی ما انسانها قادر به دیدن حکمت های خداوند نیستیم چرا که فقط حرف خود را قبول داریم و چیزی های دیگر را به ضرر می دانیم.. در هر صورت زندگی همیشه راه ما را نمی رود.پس قبول شکست و ناامیدی هم نمی تواند دردی را دوا کند. حرفهای چشمها را باید شست جور دیگر باید دید هم نمی تواند شوق زندگی را در دلمان از نو بسازد. سرشار شویم ............................. چون مجبوریم.چرا که محکوم به زندگی شده ایم...................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 14:38 توسط شیرین |
|
|
می خواهم باشم ولی نیستی منو به سوی خود می خواند
می خواهم زندگی کنم ولی درهای مرگ به رویم باز می شوند می خواهم خودم باشم ولی خودهای دیگر مرا از خود می گیرند می خواهم موفق باشم ولی شکست نمی گذارد می خواهم آینده را بسازم ولی در حال اسیرم دیگر نمی خواهم باشم ولی بودن مرا به سوی خود دعوت می کند می خواهم بروم ولی زندگی دستهایم را رها نمی کند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:36 توسط شیرین |
|
|
به راستی حقیقت درون ما انسانها در چیست؟؟
چرا درون خسته ی ما از بی تابی و دل مردگی سخن می گوید؟؟ چرا وقتی گاه و بی گاه نوبت به تنهایی ما می رسد دوست نداریم سکوت دل را بشکنیم؟؟ چرا وقتی دل می خواهد سخن بگوند فرار می کنیم؟؟ این روزمرگی و تکرار همه چیز رو داره خراب می کنه............. از زمینی بودن خودم خسته شده ام کاش مهلت زندگی کردن کوتاه بود تا انگیزهایمان بیشتر می شد تا شاید حداقل به راز وجود خود پی می بردیم..... حتی خدا هم بندهایش را فراموش کرده در غیر این صورت حداقل جواب دعاهایمان را می داد... این روزها همه در خود گم شده ایم همه به دنبال یک راه فرار می گردیم تا از این قفس رهایی یابیم. ای انسانهایی که بخشی از وجود مرا درک کرده اید شما بگویید آیا این انصاف است که او بنده هایش را به فراموشی بسپارد؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 17:20 توسط شیرین |
|
|
نمی دونم چرا از زندگی زده شدم ...حتی نوشته هایم رنگ و بوی بودن را نمی دهد...
خوب می دانم که مقصر خودم هستم ولی من همه ی تلاش هایم را انجام دادم ولی نتوانستم اونی که می خوام باشم شاید بیش از اندازه کوچک هستم ...ولی من باز هم تلاش کردم اما نتیجه ای حاصل نشد. این وسط یک نفر در حق من با بی انصافی داره رفتار می کنه . این روزا توی خودم گم شدم ولی به زور خودمو دارم می کشم جلو... ولی با این حال این اون چیزی نبود که به حاطرش خودمو وسط بازی انداختم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 17:19 توسط شیرین |
|
|
ببند اول
فقط به خاطر این که خودمان باشیم باید از افکاری که ذهنمان را مغشوش کرده دست بر داریم.آخه هدف ما این است که برنده باشیم نه این که با وجود مشکلات جا بزنیم و عقب بکشیم .اگر انتخاب کنی که باشی ،پس هستی اما حد اقل برای اینکه به خودمان ثابت بشه که هستیم باید تلاش کنیم ،در این صورت است که می توانیم قبول کنیم تا زندگی کنیم..... پس الان بلند شو ،شاید فرصت دیگری نباشد الان که می خواهی خودتو اثبات کنی باید خودتو باور کنی شاید فرصت دیگری نباشد
بند دوم برای اتفاق های ناخوشایندی که در زندگی ات می افتد ،دلگیر مباش مهم این است که در عمق این اتفاقات چه نشانه ای نهفته شده است . مهم این است که پس از آن تو با چه بینشی به جلو گام برداری و یک پله به بالا صعود کرده باشی.
خودت خوب می دانی که ما به این دنیا آمده ایم تا بزرگ شویم ،پس اگر این سختی ها و دشواریها وجود نداشتند ،قاعدتا زندگی هم معنا پیدا نمی کرد . به جای کفر ورزیدن یاد بگیر که چگونه مبارزه کنی و وضعیت زندگیت را در قالبی که می خواهی در آوری. فقط یک نکته ی مهم را به یاد داشنه باش که سرعت را فدای دقت و توجه نکنی. همه چیز درست می شه فقط صبر داشته باش.
پایان |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:17 توسط شیرین |
|
|
شاید بهترین راهی که به ما کمک می کند تا دوباره به موج درونی خودمان برگردیم این است که
دوباره متولد شویم . اری فقط کافیست ذهن را از گذشته پاک کنیم تا به شروعی دوباره بپیوندیم. برای منی که واقعا از دست خودم به تنگ امده ام و به بن بست زندگی رسیده ام این بهترین راه است . بارها اتفاق افتاده که قصد رفتن به اخرت را داشتهام . ولی یک نکته خیلی مهم همواره یاداور من بود که اگر ما هنوز زنده ایم بخاطر این است که هنوز به جایی که باید برسیم " نرسیدهایم پس صبر داشته باش " تو هنوز وقت داری تو هنوز می توانی گزینه های زیادی را انتخاب کنی . پس نا امیدی را چه سود وقتی می دانی که برای کارهای مهمتر از نا امیدی به این دنیا امدی.؟؟ وقتی میتوانیم دوباره با تلاش و باز سازی ذهن به نتایج قابل توجهی برسیم چرا سعی داریم گذشته را همان ایند ه ببینیم ؟؟ چرا می خواهیم همه چیز را به چشم بن بست ببینیم و رفتن را راه اخر ؟؟ اگر می خواهی زیر فشار زندگی خورد نشوی باید با صد گام به سقوط و ده گام به صعود هنوز به فتح زندگی امیدوار باشی............ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 19:45 توسط شیرین |
|
|
حس خوب با تو بودن رو در توان توصیف ندارم.ولی منم مثل همه ی عاشق هاا
می خوام یک یادگاری از من داشته باشی.!! در اصل می خوام به تمام شناختت برسم . می دانم که تا آخر عمر به شناخت کامل تو نخواهم رسید ولی حس با بودن را تا آخر عمر در قلبم به امانت خواهم سپزد.. برای منی که منکر وجودت بوده ام سخت است بازگشتن...ولی روحم هنوز از چشمه ی وجود تو سیراب خواهد شد چون اکنون آموخته ام که بدون توقع کرامتت را به جای آورم..... حتی أگه جوابم را ندهی دلخور نخوام شد تنها خواهش من این است که ترکم نکنی. برای منی که تازه مفهوم بندگی و دیوانگی را درک کرده ام بی توجهی ات علامت مرگ من است. قبول دارم که شراب غفلت نوشیده ام ولی هنوز مست وجود تو هستم. حال که مرا خوانده ای و توبه ام را پذیرفته ای با چه رویی به سویت باز گردم؟؟ وداعم با تو تماشایی ندارد. تو بیا ما بپذیر.........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 19:22 توسط شیرین |
|
|
به نظر من آدم ها برای پرواز کردن در رویاهایشان * به باور رسیدن بیشتر احتیاج دارن تا بال پرواز!!!!
چون کسانی که باور دارند و هدفشان را دنبال می کنن درصد موفقیت بیشتری دارند با کسانی که
بال دارند ولی بدون هدف در زمین می خزند....!!!
شاید همه ی ما انسانها به باور بودن بیشتر احتیاج داریم تا هدفی برای زیستن..........
پس بهتره از ازدحام ذهن بیرون بیای و آن را از حس هایی پر کنی که در هنگام ناامیدی به عنوان یک سپر
عمل کنه....
و در آخر به این باور برسی که تو برای کارهای مهمتر از ناامیدی به این دنیا آمده ای...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:10 توسط شیرین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبلاگ من برای آدم هایی است که دلشان پر از حرف های نگفته است
|
|
RSS
|